تبليغاتX
 آرامش را به خود هدیه دهید

...

 

طلوع پاک دیدار تو یعنی

برای لحظه ای چون یاس بودن

زمستان غریبی را شکستن

وچون آیینه با احساس بودن

 


 

نوشته شده توسط عرفان در 87/07/27 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت


همیشگی...

 

چه بي پروا دلم در انتظار توست

چه شادان مي پرد در آسمان آبي احساس

كه جايش در كنار گرمي دستان تو خاليست

فراتر از محبت ، فزونتر از نهايت

دلم آشنا با عشق تو گشته

و مي داند كه بي تو زندگي مرگ است

و مي داند كه احساسش به تو پاك است

كه چون برگ گل زيباست

چنان ديبا نرم و روياييست

هميشه منتظر مي ماند او تا كه بيند خنده ات بر لب

ببيند خوشحال و پر اميد به فرداها نظر داري...

تو بشنو آواز لبهايم

كه مي گويد هميشه ، هركجا باشم

به قدر آسمان دوستت دارم

 

 


 

نوشته شده توسط عرفان در 87/07/21 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

 

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی

به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی

چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم

منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی

چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم

سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی...



 

نوشته شده توسط عرفان در 87/07/21 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت


ای اشک...

اي اشك سوزان ..

آتشين تر از انچه هستي فرو ريز . من سرشكي را كه چون دلي بي محبت سرد باشد دوست ندارم .

جاري شو از بالين من تا كنار افق و دريايي گرم و سوزان بگستران . مي خواهم آن گاه كه حرارت زندگي

از بدنم زايل مي شود  .. ان گاه كه جسد سردم را به آغوش بي روح خاك مي سپارند دل را به دست تو

دهم تا آن را با خود بدان نقطه ي سربلند افق ببري و به دست نسيم خوشبو و دلپذير كه جان را نوازش

مي دهد و دل را به ستايش واميدارد بسپاري تا به آسمانش ببرد و شايد پس از من دمي از اندوه و غم

رهايي يابد ... تو را به حدي دوست دارم كه تنها ذكر نامت كافيست كه سيل سرشك از ديدگانم جاري

سازد . بي آنكه بخواهم مجنون من باشي ليلي وفادار تو خواهم بود . بي آنكه آرزو كنم در غم من اشك

 بريزي..

 


 

نوشته شده توسط عرفان در 87/07/21 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت


با تو زندگی زیباست

نه با اندوه بايد ماند... نه غم را بايد از خود راند... بيا تا ما

شريک شادی و اندوه هم باشيم... چقدر اين زندگی

زيباست ...که من بعد از چه طولانی زمانی ،... يافتم

عشق و تو را با هم . تو را من دوست ميدارم ... و با تو زندگی

زيباست... و بی تو زندگانی ....... بگذريم از اين سخن ...

بيجاست !...


 

نوشته شده توسط عرفان در 87/07/17 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت


من و تو

اختلاف سلیقه ای و اعتقادی ... تفاوت ها و دیدگاه ها... همیشه یه چیزی هست که بین دو نفر اختلاف بندازه ...

ولی ...مهم جمع شباهت هاست که کمتر از اختلاف ها باشه...

 می شه دو نفر یه نفر بشن؟...

دو نفر باید  همون دو تا بمونن  تا همیشه پشت هم باشن...

ولی لازمه یه کمی به خاطر همدیگه کوتاه اومد...

 

 


 

نوشته شده توسط عرفان در 87/07/13 ساعت 20:49 موضوع | لینک ثابت


تاریکی

وقتي غروب نگاه غمگينشو از پس آسمون هفت رنگ به روم مي اندازه ، غمهاي دنيا برام به

اندازه کوه بلندي مي شه که حتي تصور بالا رفتن ازش برام محاله...

اولين سپيده با نور جادوييش راهو برام روشن مي کنه

بهم مي گه يه روزه ديگه از پس اون تاريکي در اومده

اميد داشته باش و شروع کن

دوست دارم بهش گوش کنم و حرکت کنم ولي باز ترس تاريکي ديشب و شبش مي آد تو

وجودم ...


دنبال نور گشتم اين جا و اون جا، از خيلي ها پرسيدم، هرکي به اندازه خودش کمک کرد يکي

 شمعي بهم داد و يکي مشعل ... يکي هم نوری رو خاموش کرد!

همه رو جمع کردم شد برام روشنايي اين راه

شايدم نتونستم از همشون استفاده کنم، ولي...

حالا ايستادم در ابتداي شب تا از من روشنايي رو بخواي

حتي اگه خودم از تاريکي توي ظلمت گم بشم...

 


 

نوشته شده توسط عرفان در 87/07/08 ساعت 17:35 موضوع | لینک ثابت


پاییز

از چهره طبیعت افسونکار


بر بسته ام دو چشم پر از غم را


تا ننگرد نگاه تب آلودم


این جلوه های حسرت و ماتم را 


 پاییز ای مسافر خک آلوده


در دامنت چه چیز نهان داری


جز برگهای مرده و خشکیده


دیگر چه ثروتی به جهان داری


جز غم چه میدهد به دل شاعر


سنگین غروب تیره و خاموشت ؟


جز سردی و ملال چه میبخشد


بر جان دردمند من آغوشت ؟


در دامن سکوت غم افزایت


اندوه خفته می دهد آزارم


آن آرزوی گمشده می رقصد


در پرده های مبهم پندارم 


 پاییز ای سرود خیال انگیز


پاییز ای ترانه محنت بار 


پاییز ای تبسم افسرده


بر چهره طبیعت افسونکار


 فروغ فرخزاد 

 


 

نوشته شده توسط عرفان در 87/07/05 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت


چشم واقع بین

 
دهقان پیر، با ناله ای گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود این همه بدبختی،
 
 نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه
 
 چیز را دو تا می بیند!ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می کنی!
 
 مگر کور بودی! ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟! گفت" چرا، ارباب دیدم... اما...
 
 چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی ها را دو تا می بیند... ولی دختر من ، این
 
 همه بدبختی ها را...                                                                   کارو
 
 


 

نوشته شده توسط عرفان در 87/07/05 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting