با تمام احساس از روي دانايي... فاصله خرد و بي هوشي کم مي شود
در ديدني و بودني خلاصه مي شود... براي ديداري صرف مي شود و من جدا مي شوم
از خود از آنچه هستم ... ديگري مي آيد...
تو او را ديده اي بسيار ....
تو من را مي شناسي؟
من کدامينم؟
آنچه خود، خود را مي شناسم يا آنچه ديده مي شوم ...
فاصله عقل من و دانايي ام ....
حد ها را برداشتم ... به کدام سو حرکت کردن ؟
من را چگونه مي خواهي؟

نوشته شده توسط عرفان در 87/08/16 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

.
.
.
.
بيا ای سايه ی مهتاب و دريا بيا در پيش چشمان تو باشم
بيا بنويس بر برگ شقايق که ميخواهم پريشان تو باشم
بيا ای چشم تو عشق شقايق بيا با هم چو ياس و آب باشيم
بيا در فصل سرد بی وفايی چو ساز عاشقان شاداب باشيم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY