با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی؟ بگو
گیرم نمیگیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو
بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟
من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام
دیوانهای رسواییام, تو هرچه میخواهی بگو
مهرداد اوستا
نوشته شده توسط عرفان در 87/10/27 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

.
.
.
.
بيا ای سايه ی مهتاب و دريا بيا در پيش چشمان تو باشم
بيا بنويس بر برگ شقايق که ميخواهم پريشان تو باشم
بيا ای چشم تو عشق شقايق بيا با هم چو ياس و آب باشيم
بيا در فصل سرد بی وفايی چو ساز عاشقان شاداب باشيم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY